Iranjb.ir

بزرگ‌ترین معجزه زندگی‌ام تصادف با موتورم بود/ احساسات دخترانه تا مقاومت مردانه - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 57663
تاریخ انتشار: ۲۳ تیر ۱۳۹۴ - ۳:۳۳
مصاحبه‌ای خواندنی با میهمان برنامه ماه عسل
شاخص : گفت‌وگویی خواندنی با میهمان برنامه ماه عسل، دختر 20 ساله‌ای که اداره امور زندگی خود و پدر نابینا و مادرش را برعهده دارد و طی مصاحبه‌ای از زندگی دخترانه‌ تا مقاومت مردانه‌اش می‌گوید.
۱۴۰۴۵۷۹۹۱۹_mah-asal-4

به گزارش خبرنگار اجتماعی شاخص، گاهی مشکلات موجب می‌شود فراموش کنیم که چقدر خوشبختیم و با کوچک‌ترین سختی خود را می‌بازیم و در نا‌امیدی غرق شده و فکر می‌کنیم تنها ما هستیم که اینقدر مشکل داریم.

اما اگر کمی به اطراف خود نگاه کنیم می‌بینیم افرادی هم هستند که با وجود سن کم مشکلات زیاد و بزرگی را همراه خود دارند.

گاهی برای یک دختر تنهایی به این معنا نیست که کسی همراهش نباشد، بلکه تنهایی یعنی تکیه‌گاه محکم نداشتن و به تنهایی با مشکلات بزرگ مواجه شدن…

سخت است احساس کنی در یک میدان بزرگ زندگی تنهایی و باید با مشکلات تنها بجنگی.

این‌بار سراغ دختری از جنس تنهایی رفتیم. دختری که سنگ صبور پدر نابینایش شده است. پدری که به جای عصای سفید همیشه دخترش همراهش بوده و دخترک چشم‌های پدر نابینایش شده است.

فقط یک درد‌ کشیده می‌داند که زندگی یک دختر شاغل و تنها در جامعه امروز چقدر سخت خواهد بود… .

فاطمه رجب‌خوانی دختری محکم و مهربان که امور زندگی خانواده‌اش را برعهده دارد و مشکلات هرگز موجب عقب‌نشینی او نشده است.

وارد دفتر کارش که شدیم او را پشت میز مشغول کار دیدیم؛ با خوشرویی از ما دعوت به نشستن کرد.

بعد از کمی صحبت از گرما و ترافیک که موجب دیر رسیدن‌مان شده بود، پای درد و دل‌هایش نشستیم که در ادامه این گفت‌وگوی صمیمانه را می‌خوانیم.

از خودتون و اعضای خانواده بگید؟

من ۲۴ شهریور ۷۴ در قزوین به دنیا آمدم. خانواده ما یک خانواده ۵ نفره است که من فرزند آخر هستم و دو برادر بزرگ‌تر به نام‌های علیرضا و حمیدرضا دارم.

پدرم در ۲۰ سالگی به دلیل بیماری سختی که دچار شده بود هر دو چشم خود را از دست داد. اما با این حال درس خود را ادامه داد و فوق دیپلم خود را در رشته مخابرات گرفت. ایشان تا چند ماه پیش تلفنچی شرکتی بوده و مدتی است بازنشسته شده‌اند.

برادر بزرگم علیرضا ۲۳ سال سن دارد و دانشجوی رشته برق است و کار نظافت استخر را در کنار درس و دانشگاه انجام می‌دهد.

برادر دومم هم حمیدرضا ۲۱ سال سن دارد و فقط تا دیپلم درس خوانده و مدتی است در پرده فروشی کار می‌کند و در حال حاضر در قسمت طراحی و نصب مشغول است.

مادرم نیز خانه داراست.

با وجود داشتن دو برادر آیا نیازه که شما هم کار بکنید؟

درآمد آن‌ها به سختی کفاف مخارج خودشان را می‌دهد و آن‌ها نمی‌توانند کمک خرجی برای پدرم باشند و من مجبورم کار کنم تا زندگی خود و پدر و مادرم را حفظ کنم.

در حال حاضر شغلتان چیست؟

منشی نیمه وقت در دفتری هستم و در کنارش عصرها با پدرم مسافرکشی می‌کنم.

شما از میهمانان برنامه ماه عسل بودید؛ چطور  شد که به  این برنامه دعوت شدید؟

توسط همکار برادر کوچکترم به برنامه ماه عسل معرفی شدم. درواقع ایشان بعد از صحبت با من و دادن پیشنهاد در رابطه با رفتن به برنامه ماه عسل با روابط عمومی تماس گرفتند. آن‌ها گفته بودند که ما بررسی می‌کنیم اگر شرایط برای رفتن به ماه عسل هماهنگ باشد تماس می‌گیرند. من فکرنمی‌کردم هیچ‌وقت تماس بگیرند چراکه من شرایطم را خاص نمی‌دانستم.

اما چند روز بعد، اوایل ماه رمضان بود ساعت ۱۱ صبح با من تماس گرفتند تا برای ساعت ۱۸ خود را به برنامه برسانم.

من وقتی آنجا رفتم متوجه شدم مرا با این عنوان که برای خانواده‌ام کار می‌کنم معرفی نکرده‌اند و آن‌ها به اشتباه متوجه شده بودند و خیال می‌کردند من بچه کار هستم یعنی از آن‌هایی که سرخیابان کار می‌کنند اما بعد متوجه شدند من درس خونده‌ام و پشت کنکوری هستم و یک پیکان دارم.

آن‌ها به اشتباه خیال می‌کردند که من فقط پدر دارم و متوجه برداشت اشتباه خود شدند و می‌خواستند طور دیگری مرا به مردم معرفی کنند، که من نگذاشتم و هم‌چنین قرار بود پدرم هم جلوی دوربین بیاید که آن هم نشد.

بحث آن‌ها روی بچه‌های کار بود و من آنجا به نوعی اضافه بودم و با بقیه میهمانان آنجا شرایطم هماهنگ نبود.

البته من نیز از قبل با آن‌ها هماهنگ کرده بودم تا در رابطه با خانواده‌ام زیاد نپرسند چون می‌یدم اوضاع من با آن‌ها یکی نیست و سوالاتی که از آن‌ها می‌پرسیدند را نمی‌شد از من نیز بپرسند، بحث آن‌ها روی بچه‌های کار بود؛ بچه‌هایی که پدر و مادر نداشتند.

با وجود کار کردن شما و حقوق بازنشستگی پدرتان،آیا بازهم از نظر مالی در تنگنا هستید؟

پدر من ماهانه ۷۰۰ هزار تومان حقوق بازنشستگی می‌گیرد که ۵۵۰ هزار تومان آن برای قسط خانه و پیکانی که داریم خرج می‌شود.

چند سال پیش شرکت پدرم ورشکست شد و ما به ناچار ۴ سال زندگی‌مان را با قرض سپری می‌کردیم.

تا اینکه من ۲ سال پیش با موتورم تصادف کردم که در این حادثه دندان‌هایم و بینیم شکست و دست پدرم نیز آسیب دید که دیه تعلق گرفته به ما ۲۰ میلیون شد و ما ۲ سال با این ۲۰ میلیون زندگی کردیم و بعدش نیز دوباره زندگی خود را با قرض سپری می‌کردیم.

تا اینکه تصمیم گرفتم کار کنم و همچنین پدرم با گرفتن وام برایم پیکان گرفت و یکسالی می‌شود که مسافرکشی می‌کنم.

کار مسافر کشی چه سختی‌هایی را برای شما به عنوان یک دختر در بردارد؟

یکی از مشکلات کارم این است که بعضی‌ها می‌ترسند و سوار ماشینم نمی‌شوند و این موضوع ناراحتم می‌کند.

علاوه بر آن سعی می‌کنم همیشه همراه پدرم مسافرکشی کنم تا از وقوع خطراتی که در جامعه امروز یک دختر تنها را تهدید می‌کند جلوگیری کنم.

درآمد ماهیانه‌تان چقدر است؟

جایی که الان به عنوان یک منشی کار می‌کنم حقوقم ۱۵۰ هزار تومان است که کفاف زندگی من و خانواده‌ام را که پر از قسط است، نمی‌دهد و درآمدم از مسافرکشی نیز بسیار کم است.

خانه چطور؟ دارید یا مستاجر هستید؟

اوایل مستاجر بودیم تا اینکه شرکت این ساختمان را داد اما تا سال ۹۷ باید قسط بدهیم.

برنامه‌ای برای آینده خود دارید؟

بله، می‌خواهم کار بهتری پیدا کنم با حقوق بالاتر تا بتوانم قرض‌های پدرم را بدهم و باری از دوش ایشان بردارم.

جای دیگه دنبال کار گشتید؟

بله، اما متاسفانه در جامعه امروز محیط‌های کار برای خانم‌ها زیاد مناسب نیست. تاکنون نتوانسته‌ام کار مناسب‌تری با حقوق بالاتر که محیط مناسبی هم برای کار کردن یک دختر داشته باشد پیدا کنم.

البته اگر بتوانم برای مهرماه می‌خواهم سرویس مدرسه بچه‌های دبستانی را برعهده بگیرم.

بزرگ‌ترین آرزوتون چیه؟

پدرم همیشه کنارم باشد و مشکلات مالی‌مان تا حدودی حل شود.

وقتی که خسته‌ای بهترین مکانی که دوست دارید بروید کجاست؟

حوضچه وسط فدک، عاشق آنجا هستم.

خصوصیات مثبتی که دارید البته از نظر خودتون؟

با وجود مشکلات مالی آدم خسیسی نیستم و دست به خرج خوبی دارم.

و خصوصیات منفی که دارید؟

زود عصبانی می‌شوم.

اهل ورزش هم هستید؟

بله، تاحدودی.

رشته کاراته را تا کمربند قهوه‌ای پیش رفتم اما متاسفانه الان دیگر وقت نمی‌کنم ادامه بدهم.

بزرگترین معجزه‌ای که در زندگیتون دیدید چی بود؟

تصادفم چند سال پیش با موتور بود در شرایطی که واقعا به بی‌پولی خورده بودیم و ۲۰ میلیون پول دیه‌ای که گرفتیم زندگی ما را نجات داد.

ما قبل از اینکه تصادف کنیم ۴ سال زندگی خود را با قرض سپری کردیم برای همین می‌گویم پول دیه‌ای که از آن تصادف به دست آوردیم توانست تا حدودی زندگی‌مان را نجات دهد.

حداقل تا دو سال راحت زندگی کردیم اما بعدش دوباره مجبور به قرض گرفتن از دوستان پدرم شدیم که من با دیدن این شرایط تصمیم گرفتم کار کنم.

تا حالا شده خسته بشید و بخواهید دیگه کار نکنید؟

خیلی زیاد…اما نمی‌توانم کنار بکشم پدرم به من احتیاج دارد.

حقوق بازنشستگی که پدرم می‌گیرد زیاد نیست و بیشتر آن برای قسط های خانه و پیکان خرج می‌شود.

حقوق برادرانم هم فقط کفاف خود آن‌ها را می‌دهد و من مجبورم مسافرکشی کنم که البته حقوق من نیز به قدری نیست است که بتوانیم پس انداز کنیم.

تاحالا مشکلی تو مسافر کشی براتون اتفاق افتاده است؟

خیلی زیاد … اما توی این همه مشکل دوست داشتم حداقل پدرم که تو مسافرکشی همراهم است تکیه‌گاهم باشد و حمایتم کند، ولی چون نابینا است بعضی از مسائل را متوجه نمی‌شود و وقتی بین من و مسافری بحثی پیش می‌آید خجالت می‌کشم که بگویم چه اتفاقی افتاده و احساس تنهایی می‌کردم و در جواب پدرم که می‌پرسید چه شده‌ است از دادن جواب عاجز می‌شدم.

صحبت‌های ما با خانم رجب‌خوانی که به پایان رسید ساعت کاری او نیز به اتمام رسیده بود.

و بنابراین به اتفاق از دفترکارشان خارج شدیم.

وقتی به مشکلات بزرگی که دخترجوانی در این سن کم با آن روبه‌رو ست می‌اندیشم نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم بندگی خدا را تا امروز به خوبی به جای نیاورده‌ام و خود را مدیون تمام نعمت‌هایی می‌دیدم که خداوند در اختیارم قرار داده اما من قدردان خوبی برای او تا امروز نبوده ام… .

گاهی باید با چشمان باز به اطرافمان نگاه کنیم تا قدر نعماتی که در اختیار داریم را بیشتر بدانیم و بندگی سزاوارتری برای پروردگار خود به‌جای آوریم.

انتهای پیام/۸۰۰/م۱/م

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

آخرین اخبار