Iranjb.ir

تنها دو سال و نیم از زندگی مشترک ما می‌گذشت/ دلم که می‌گرفت به خوابم می‌آمد - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 62708
تاریخ انتشار: ۲۰ تیر ۱۳۹۴ - ۴:۱۴
همسر شهید علی‌بمانی در گفت‌وگوی اختصاصی شاخص:
شاخص : همسر شهید محمد علی‌بمانی گفت: محمد در نامه آخرش نوشته بود «کاش کبوتر بودم و پرمی‌کشیدم، به آسمون سر می‌کشیدم و می‌تونستم بیام تا ببینمتون؛ خیلی دلم براتون تنگ شده اما به خاطر امر امام نمی‌تونم بیام».
۲۰۱۵۰۷۰۶_۱۳۴۳۵۳

به گزارش خبرنگار فرهنگ‌و هنر شاخص، روز قبل تماسی داشتم مبنی بر اینکه خانواده شهید محمد علی‌بمانی در مکانی حضور داشته و من می‌توانم با آن‌ها مصاحبه‌ای داشته باشم.

تقریبا تمام افراد خانواده این شهید بزرگوار جمع بودند و در این میان جای مادری چشم‌انتظار خالی به نظر می‌رسید. از مادر شهید پرسیدم؛ گفتند: پس از سال‌ها چشم‌انتظاری دیگر نتوانست منتظر بماند و خودش؛ به دیدار فرزندش شتافت… . خواهر و برادران شهید به همراه همسر و دو دخترش در این مجلس حضور داشتند.

وقتی وارد مجلس شدم شخصی از عملیات خیبر می‌گفت. ظاهرا محمد جز نیروهای پیش‌رونده در این عملیات بوده که موفق به ورود در خاک عراق شده است. با نگاه دنبال همسر شهید می‌گشتم. کنار دو دخترش نشسته و بانگاهی محزونبه مسئولی که از همسرش حرف می‌زد خیره شده بود.

بعد از اتمام جلسه به آرامی نزدیک همسر شهید شده و از ایشان خواستم تا گفت‌وگویی با هم داشته باشیم. در ادامه مصاحبه‌ای با این بزرگوار، خانم زهرا شیشه‌گرها؛ همسر این شهید عزیز را می‌خوانیم…

شهید علی بمانی چه سالی عازم جبهه شدند؟

– همسرم محمدعلی بمانی حدود ۳۲ سالگی زمانی‌که تنها دو سال و نیم از زندگی مشترک ما می‌گذشت عازم جبهه‌های جنگ شدند. ایشان در زمان انقلاب از فعالان بوده و من را نیز به همراه خود به تظاهرات می‌بردند.

چند سال باهم زندگی کرده و چند فرزند دارید؟

– ما زندگی زیادی با هم نداشته و تازه ازدواج کرده بودیم. حاصل زندگی مشترک ما دو دختر است.

شغل همسرتان چه بود و چه شد که وارد جبهه‌ها شدند؟

– همسرم در کارخانه مشغول به کار بوده و بعد ازپایان ساعت کاری در سپاه و مساجد فعالیت می‌کرد. با شروع جنگ با اصرار فراوان از صاحب‌کارخانه خواست تا به او اجازه دهد در جبهه حضور پیدا کرده و از کشور دفاع کند اما با مخالفت وی مواجه شد اما ایشان ناامید نشده و با گریه و خواهش موفق شد رئیسی که دینش اسلام نبود (مسیحی) را راضی کند.

 هر چند وقت یک‌بار به منزل می‌آمدند؟

– بعد از اعزام به جبهه حدود ۱۵ روز بعد به مرخصی آمد تا فرزاندنمان را ببیند. ۵ روز، پیش ما ماند و دوباره راهی جبهه شد. زمانی که سه ماه خدمت ایشان تمام شد و می‌خواستند که به مرخصی بیایند، امام دستور دادند که سنگرها را خالی نگذارید و به همین دلیل ایشان به مرخصی نیامده و عید را نیز در جبهه مشغول به دفاع شدند و تنها همان یک‌بار به دیدن ما آمده و بعد از آن گمنام شدند.

SAM_0522

تا به حال نامه‌ای از ایشان داشتید؟

– دو بار و در نامه آخرشان نوشته بودند «کاش کبوتر بودم و پرمی‌کشیدم، به آسمون سر می‌کشیدم و می‌تونستم بیام تا ببینمتون؛ خیلی دلم براتون تنگ شده اما به خاطر امر امام نمی‌تونم بیام».

خاطره‌ای از شهید که خیلی خوب به یادتون مونده رو برامون تعریف کنید؟

– قبل از اعزام با این‌که دختر دومم را باردار بودم من را برای تفریح به شیراز برد و گفت جز یک سفر مشهدی که با هم داشتیم تا به حال تو را جایی نبردم و با رفتنم به جبهه امکان برگشت دوباره‌ام مشخص نیست. با اینکه باردار بودم و وضعیت مناسبی برای سفر نداشتم ولی با اصرار من را به سفر برد و شیراز را گشتیم. وقت برگشت از سفر دختر دومم به دنیا آمد و نه ماهه بود که خبر گمنامی پدرش را برای ما آوردند.

از شنیدن خبر گمنامی همسرتون و احوالاتتون برامون بگید؟

– آن‌وقت دوستی داشتم که دختری هم‌سن و سال سمیه داشت و همزمان با خبر گمنام شدن همسرم خبر شهادت همسر او را نیز آوردند. ماه محرم به جبهه اعزام شد و باز هم محرم بود که خبر گمنامی‌اش را دادند. با تمام وجود گریه می‌کردم و باور نداشتم که او را از دست داده‌ام.

با اومدن شهید چه حالی دارید؟

– با آمدنش حس خیلی خاصی دارم. حس می‌کنم بار سنگینی که سال‌هاست بر دوشم داشتم خالی شد و خدا را شاکرم که همسرم در راه خودش شهید شد و بعد از سال‌ها بی‌خبری پیش ما بازگشت.

در زمان نبود پدر دختران را چگونه آرام می‌کردید؟

– بعد از خبرگمنامی، گاهی که دخترم بی‌تابی می‌کرد او را به سپاه پیش دوستان پدرش می‌بردم.

شهید بمانی به ایتام کمک می‌کردند، شما از چه زمانی متوجه این موضوع شدید؟

– یک روز دخترم سمیه در راه دوچرخه کوچکی دید و لج گرفت که آن را می‌خواهم. به او گفتم: دخترخوشگلم حقوق گرفتم می‌خرم. آن‌جا حاج‌آقایی بود که همسرم را می‌شناخت. صدای ما را شنید و از سمیه پرسید چه شده دخترم؟ سمیه با گریه گفت دوچرخه می‌خواهم و مادر برایم نمی‌خرد!

حاج‌آقا رو به من کرد و گفت: خانم بمانی حالا که محمد گمنام شده بیا تا شما را پیش یتیمانی ببرم که محمد از آن‌ها حمایت می‌کرد.

وقتی به منازل آن‌ها رفتیم برایم از محمد گفتند و تازه فهمیدم محمد حقوقش را چه می‌کرد. حاج‌آقا دوچرخه‌ای برای دخترم خرید و من نتوانستم قبول نکنم.

SAM_0527

شهید بیشتر روی چه موضوعی تاکید داشتند؟

 محمد در وصیت‌نامه‌اش هم روی کمک به ایتام تاکید داشته است. در زمان حیاتشان روی نماز جمعه خیلی تاکید داشتند و دعای توسل، کمیل و نماز وحشت را توصیه می‌کردند.

از سختی‌های سال‌های نبودنشان بیشتر برایمان بگویید؟

– سال‌های نبودنشان خیلی سخت گذشت. سمیه شیرخشکی می‌خورد که آن زمان کمیاب بود و فقط یک نوع شیرخشک با او سازگار بود.

روزی به طلافروشی رفتم تا النگویم را بفروشم و چند شیرخشک برای دخترم بخرم. محمد از من خواسته بود تا دستم را جلوی کسی دراز نکرده و بچه‌ها را مستقل بار بیاورم. طلافروش از آشنایان بود و علت فروش را از من پرسید و به او گفتم.

آن‌وقت به زن تنها خانه اجاره نمی‌دادند و من در خانه پدرم زندگی می‌کردم. خبرشیرخشک نداشتن دخترم به دوست برادرم رسیده بود و ۵ شیرخشک خریده و زمانی‌که در زد شتابان به سوی در دویدم و حس می‌کردم محمد آمده و داد میزدم محمد آمده… محمد الان میام و در را باز می‌کنم…

دوست برادرم شیرها را پشت در گذاشته و گریه‌کنان رفته بود. بعدها به برادرم گفته بود آن شب تا صبح بیدار بودم و برای خواهرت گریه می‌کردم.

چشم‌انتظاری خیلی سخت است. هرکس که در می‌زد فکر می‌کردم محمد است.

تابه حال خوابی از ایشان داشتید؟

– شب قبل از خبر پیدا شدن محمد خیلی کسل بوده و سراغ قرآن نرفتم. سر سجاده بعد از نماز صبح خوابم برده بود. در خواب دیدم کتاب قرآنی برایم آورده که تا به حال ندیده بودم و از من می‌خواهد به منزل شهیدی برویم که در منزلشان مراسم دعا برگزار می‌شود و یک‌دفعه از خواب بیدار شدم.

هر وقت دلم می‌گرفت به خوابم می‌آمد و از او می‌خواستم به خواب بچه‌ها بیاید اما پاسخ می‌داد که اگر به خواب آن‌ها بیایم بچه‌ها با دیدنم بیشتر بی‌تابی می‌کنند.

انتهای پیام/۶۰۰/م۱/م

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

آخرین اخبار