خواب جانبازی‌ام را دیده بودم
کد خبر: 102010
تاریخ انتشار: ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۳
گفتگو با جانباز جنگ تحمیلی:
شاخص : ما هفت نفر از دوستانم در یک سنگر بودیم و معروف به هفت برادران؛ همه می‌دانستند که خواب‌هایم خیلی زود تعبیر می‌شوند، اگر خواب کسی را می‌دیدم شهید یا جانباز می‌شد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی شاخص،  سالگرد میلاد حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ، روز جانباز نام گذاری شده است. عباس علیه السلام بزرگ جانباز تاریخ انسانیت است که صحنه کربلا را تجلیگاه ایثار و جانبازی نمود. فداکاری های برادر رشید سید و سالار شهیدان در تاریخ بشر مانندی ندارد. دست حیدرآسای عباس علیه السلام شعر زیبای عشق و ایثار در راه ولایت را با خون سرخ بر زمین تفتیده، کربلا نگاشت، و راه و رسم عاشقی و شیوه جانبازی را به جهانیان آموخت.

همزمان با فرارسیدن سالروز میلاد باسعادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام و روز جانباز خبرنگار شاخص به گفت و گو با جانباز سرافراز هشت سال چنگ تحمیلی، جواد عزیزی اجیرلو پرداخته است.

photo_2016-05-11_09-27-28

لطفا کمی از خودتان بگویید؟

جواد عزیزی اجیرلو هستم، سال ۱۳۴۵ در شهرستان مغان استان اردبیل در یک خانواده مذهبی متولد شدم و در رشته تخصصی راه و ساختمان تحصیل کردم و از سال ۷۳ ساکن استان قزوین شده‌ام؛ سال۷۷ تقریبا یازده سال بعد از جانبازیم ازدواج کردم؛ همسرم نیز فرزند جانباز است و اکنون به لطف خدواند متعال دارای ۳ فرزند هستم.

دلیل اشتیاقتان برای رفتن به جبهه چه بوده است؟

معمولا خانواده‌ها نقش تعیین کننده‌ای در مسائل مذهبی و روش زندگی برای فرزندان خود دارند و از آنجا که خانواده‌ ما به خصوص مادرم به مسائل مذهبی اعتقاد فراوانی داشتند به همین دلیل مشوق اصلی من و برادرانم برای اعزام به جبهه بودند.

برادرانم پیش از انقلاب هم با اقدامات و سیاست‌های رژیم شاه مخالف بودند و همواره در تمام مراحل انقلاب اسلامی حضور چشمگیر داشتند؛ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی برادر بزرگم راهی جبهه شد و سال ۶۳ به درجه جانبازی نائل شدند.

پس از جانبازی برادر بزرگمان و اعزام برادر دومم، من هم عازم جبهه‌های جنگ حق علیه باطل شدم.

از زمان اعزام به جبهه خودتان برایمان بگویید

سال ۶۱ اولین دوره‌ای بود که می‌خواستم به جبهه بروم اما به دلیل اینکه به حداقل سن مجاز نرسیده بودم اجازه نمی‌دادند که به جبهه اعزام شوم؛ ۳ بار تلاش کردم و بی‌فایده بود تا اینکه سال ۶۲ در سن ۱۷سالگی با هزار ترفند شناسنامه‌ام را دست کاری کردم و با سنگ زیر پا گذاشتن و کمک گرفتن از دیگران برای قد بلند دیده شدن توانستم جواز ورود به جبهه را بگیرم که تا سال ۶۶ توفیق حضور در آنجا را داشتم.

از چگونگی جانباز شدنتان بگویید؟

سال ۶۲ در پیرانشهر بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم و همزمان دچار موج گرفتگی شدم؛ مجددا بعد از بهبودی به جببه‌ها برگشتم و در خرداد ۶۶ مورد اصابت ترکش قرار گرفتم و مجروح شدم که حدود یک سال در بیمارستان بستری شدم و در همین زمان قبل از ترخیص از بیمارستان بود که جنگ پایان یافت.

میزان جانبازی شما چه قدر است؟

با توجه به تشخیص پزشکان ۳۰ درصد جانبازی دارم که گردن، دست و بخشی از گوشم درگیر شده است البته بعضی از جانبازان هستند که به ظاهر سالم‌اند اما از درون شکسته‌ شده‌اند.

رزمنده کدام گردان بوده‌اید؟

فرمانده لشکر ما شهید باکری بود که با انسان‌های زمینی قابل قیاس نبود، من در لشگر۳۱عاشورا ، گردان حبیب بودم که از گردان‌های تخصصی غواصان بود؛ متاسفانه تنها ۳ نفر از این گروهان ما برگشتند، شاید به زبان گفتن راحت باشد اما دیدنش بسیار سخت است حتی به زبان هم نمی‌توانم تعریفش کنم.

بعد از عملیات  کربلای ۵ آخرین ماموریتم در شلمچه بود ، خیلی چیزها از ذهن و خاطره‌ام پاک شدنی نیست؛ یکی از دوستانم که جزء غواصان بود از  عملیات سالم برگشت هنوز هم وقتی از واقعه آن روز صحبت می‌کند به تشنج  می‌افتد به طوری که جرات نمی‌کنیم از خاطراتش بپرسیم.

چه حسی از جانباز بودن دارید؟

تمایلی به صحبت در این خصوص ندارم و زیاد موافق نیستم توضیح در این زمینه داشته باشم زیرا عهدی است میان ما و خداوند.

photo_2016-05-12_00-37-49

از شغل و زندگی روزمره خودتان برایمان بگویید

در رشته خودم یعنی مهندسی راه وساختمان فعالیت می‌کنم شاید کمتر فرصت می‌شود در خدمت خانواده و فرزندانم باشم و همیشه خانواده از این موضوع گلایه دارند اما سعی می‌کنم به عنوان یک پدر همواره به آنان خدمت نمایم و البته هیشه شرمنده صبوری‌های آن‌ها هستم.

رابطه‌تان با فرزندان چگونه است؟

سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم در خدمت خانواده و بچه‌هایم باشم؛ پدر بودن حس شیرینی است و از آنجا که رسالت پدر و مادر تربیت صحیح فرزندانشان است من هم سعی می‌کنم با رابطه دوستانه و عاشقانه با فرزندانم آن‌ها را در زندگی راهنمایی کنم.

الگوی زندگیم پدر و مادرم بودند و من آن‌ها را سرمشق قرار دادم از آن‌ها راضی هستم چون درست زیستن و معرفت را از پدر و عشق و جانبازی را در زندگی از مادر آموختم .

نگاه جامعه به جانبازان را چگونه می‌بینید؟

من به عنوان عضو کوچکی از قشر جانبازان تنها خواهشی که از جامعه دارم این است که با دید سربار بودن یا حقوق بگیر بودن به جانبازان یا ایثارگران نگاه نکنند چون بسیاری از این تصورات به اشتباه در ذهن بعضی‌ها قرار گرفته است.

قطعا اگر از نزدیک با شرایط زندگی این قشر ازجامعه آشنا شوند خواهند دید که واقعیت زندگی چیزی دیگری است.

یکی از خاطره های خود از زمان جنگ  را برایمان تعریف کنید

این خاطره به زمان مجروح شدنم بر می‌گردد؛ ما هفت نفر از دوستانم در یک سنگر بودیم و معروف به هفت برادران. همه می‌دانستند که خواب‌هایم خیلی زود تعبیر می‌شوند اگر خواب کسی را می‌دیدم شهید یا جانباز می‌شد.

شب قبل از جانبازیم خواب دیدم و برای دوستانم تعریف کردم ، آن‌ها هم گفتند خواب‌های تو رد خور ندارد و خواستند مرا بفرستند پشت خط که چند روزی بگذرد و برگردم، من هم گفتم فرق نمی‌کند اگر بخواهد اتفاق بیفتد چه پشت خط باشم چه اینجا.

ماشین غذا که آمد من همراه دوستانم برای انجام ماموریت راهی شدیم، سه راهی شهادت را که رد کردیم یک خمپاره افتاد سر خاک ریز؛ حتی یه قطره خون هم از کسی نریخت و اما تنها کسی که مجروح شده بود فقط من بودم.

گرد و خاک که فروکش شد فقط توانستم بغل دستیم را صدا کنم، گفتم آقای قویدل دستم را می‌بینید؟ وقتی مرا غلتان در خون دید با چفیه‌اش دستم را بست و زیر لب گفت: حاجی خوابت چه زود تعبیر شد.

انتهای پیام/۹۰۰

مطالب مرتبط

2 پاسخ به “خواب جانبازی‌ام را دیده بودم/ معرفت را از پدرم و صبوری را از مادر آموختم”

  1. negah گفت:

    ممنون از اینکه همه اقشار جامعه رو می بینید

  2. negah گفت:

    ممنون از اینکه همه اقشار رو میبینید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار