زندان قصر را با شعار «خمینی قهرمان، خدانگهدارتان» ترک کردیم/ فرار شاه، تلخی وقایع ۷دی را شیرین کرد - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 182231
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۷ - ۹:۳۶
مصاحبه خواندنی شاخص با مبارز دوران انقلاب:
شاخص : مبارز دوران انقلاب گفت: با فرار شاه مردم نتیجه کار خود را دیده بودند و بار سنگین دیکتاتوری را دیگر تحمل نمی‌کردند و خوشحال بودند که خون شهدا به هدر نرفته است.

به گزارش خبرنگار اجتماعی شاخص، ساعت دو بعد ازظهر ۲۶دی ماه سال ۱۳۵۷ بود که خبر فرار شاه از رادیو پخش شد، فریاد شادمانی مردم ایران به هوا رفت، چراغ اتومبیل‌ها روشن شد، برف پاک کن‌ها به رقص درآمدند، بوق‌ها به راه افتاد، و غلغله شهرهای ایران را برداشت.

برخی عکس شاه را در اسکناس درشت پانصد تومانی و هزار تومانی سوراخ کرده بودند و بر دست گرفته بودند، جمعی نیز عکس‌های حضرت امام خمینی (ره) را بین سرنشینان اتومبیل‌ها پخش می‌کردند.

ساعت حدود چهار بعد از ظهر روزنامه‌های اطلاعات و کیهان با تیتر “شاه رفت” منتشر شدند؛ تیتر روزنامه‌ها از همیشه درشت‌تر بود و مردم روزنامه‌ها را بر سر، دست گرفته بودند و به یکدیگر نشان می‌دادند.

برخی بین کلمه “شاه” و “رفت” ابرو باز کرده، با دست کلمه “در” را اضافه کرده بودند. در نتیجه تیتر روزنامه‌ها به صورت ” شاه در رفت” خوانده می‌شد.

به بهانه سالروز فرار شاه از ایران پای صحبت‌های یکی از چهره‌های انقلابی قزوین نشستیم تا با حال و هوای آن دوران بیشتر آشنا شویم؛

 

کمی از خودتان برایمان بگویید.

محمد یوسف باروتی متولد ۱۳۳۱ در قزوین هستم. دوران تحصیل را در همین شهر گذراندم و در سال ۱۳۵۱ که دیپلم گرفتم به خدمت سربازی رفتم و در بهمن سال ۱۳۵۴ در حالی که کمتر از یک ماه بود معلم شده بودم به خاطر فعالیت‌هایی که در دوران دبیرستان در مسائل مبارزاتی داشتم توسط کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و محکوم به حبس ابد گردیدم و در آبان ۱۳۵۷ به درخواست مردم همراه با عده زیادی از زندانیان سیاسی آزاد شدیم و فعالیت‌های خود را تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه دادیم.

از چه زمانی وارد فعالیت‌های سیاسی شدید؟ از کجا شروع شد؟

سال اول دبیرستان بودم که خیلی اتفاقی جذب جلسات آقای یزدان پناه و هیات دوطفلان مسلم(ع) شدم و خیلی زود پیشرفت کردم و جزو بچه‌های شاخص جلسه بودم و بعد از یک سال توسط یکسری از دوستان و مربی ما هم یک آقای طلبه‌ای به نام آقای میزبان بود، شناسایی شدیم و فعالیت‌های سیاسی را با عنوان حکومت اسلامی آغاز کردیم، غالب فعالیت‌های ما فرهنگی بود که شامل تمرین سخنرانی، مقالات، کتاب خوانی، ورزش و پخش اعلامیه و شرکت در سخنرانی‌ها می‌شد.

با گروه‌های مبارز به طور غیرمستقیم ارتباط داشتیم و افرادی بودیم که پتانسیل مبارزه را داشتیم و خود را مهیا می‌کردیم تا مبارازت مسلحانه را آغاز کنیم اما به آنجا نکشید و تعدادی از دوستانم دستگیر شدند و حدود یک ماه بعد هم به سراغ من آمدند، وقتی دستگیر شدم ۲۰ روز بود که برای معلمی استخدام شده بودم و در رودبار الموت مشغول تدریس بودم.

آیا قبل از دستگیری سابقه درگیری با ساواک را داشتید؟

بله. ما یک نمایشنامه‌ای در قزوین اجرا کردیم که ظاهرا ساواک پی برده بود اما منجر به دستگیری من نشد و تعدادی از دوستانم دستگیر شدند و بعد از ۱۵ روز آزاد شدند اما مسئولمان یک سال زندانی شد.

همچنین دوران سربازی را در کرمانشاه گذراندم و به خاطر فعالیت‌هایی که داشتم حدود سه چهار باری به طور کوتاه مدت بازداشت شدم اما مشکل خاصی ایجاد نشد اما وقتی آخرین بار دستگیر شدم، دیدم که ساواک تمام سوابق من را دارد و به همین خاطر بود که وقتی بعد از خدمت سربازی دنبال شغل‌های دولتی بودم به علت سوابقی که در ساواک داشتیم تایید نمی‌شدم.

خانواده مخالفتی با فعالیت‌های سیاسی شما نداشتند؟

پدر و مادرم خیلی اوایل در جریان نبودند اما آماده‌شان کرده بودم و همیشه به مادرم می‌گفتم ” خیلی روی من حساب نکن، ما برای شما بمان نیستیم” و خلاصه آن‌ها آمادگی داشتند و مخالفت و مشکلی هم با فعالیتم نداشتند، وقتی هم که دستگیر شدیم بعد از یک سال که آمدند و من را در زندان قصر پیدا کردند در ملاقات‌ها حرفی نمی‌زدند که باعث تضعیف روحیه‌ام شود.

آنجا می‌گفتند به فرزندانتان بگویید که نامه ندامت بنویسند اما پدر و مادرم روحیه خوبی داشتند و با وجود اینکه به لحاظ اقتصادی به حضور من در خانه نیاز داشتند اما در عین حال مقاومت می‌کردند.

دستگیری شما چطور صورت گرفت؟

نیروهای ساواک در سوم بهمن ۱۳۵۴ ابتدا آمدند قزوین و ساعت ۱۲ شب به خانه ما حمله می‌کنند و از پدر و مادرم جویای من می‌شوند که آن‌ها هم واقعا نمی‌دانستند من کجا هستم فقط می‌دانستند که من در یکی از روستاهای الموت هستم، آن زمان ارتباط‌ها مثل الان نبود و جاده‌ها پر برف و خطرناک بود و هیچ وسیله ارتباطی هم نبود و من هم گفته بودم که شب عید می‌آیم و دو سه ماهی از من بی‌اطلاع بودند.

ساواک از طریق آموزش و پروش مکان من را شناسایی کرده و توسط یک قاسد من را به اداره آموزش و پرورش فراخواندند که وقتی به اداره رفتم همان جا دستگیر شدم و با وضعیت سختی شبانه به قزوین منتقل شدم و یک شب بسیار سردی را در شهربانی گذراندم و فردای ان روز به کمیته مشترک منتقل شدم که امروز به موزه عبرت تبدیل شده است.

دوران سخت بازجویی همراه با شکنجه، انفرادی بدون هواخوری و بدون هیچ ملاقاتی را تحمل کردم که مدت بازجویی‌ها برای افراد متفاوت بود و من هم نزدیک به ۷ماه آن دوران را تحمل کردم تا اینکه به زندان قصر منتقل شدم و در دادگاه ارتش به حبس ابد محکوم شدم.

چطور آزاد شدید؟

در جریان انقلاب یکی از درخواست‌های مردم حکومت اسلامی و آزادی زندانیان سیاسی بود که رژیم عقب نشینی و شروع به آزادی زندانیان کرد و من در آبان ماه سال ۱۳۵۷ همراه با ۱۱۲۶ نفر از زندانیان سیاسی آزاد شدم و تا ۳۰ دی ماه سال ۵۷ کلیه زندانیان سیاسی آزاد شدند.

آیا فکر می‌کردید که روزی آزاد شوید؟

فکر می‌کردم اما نه به این زودی، با روحیه و امید در زندان بودیم چون انسان به امید زنده است؛ هر وقت مادرم می‌پرسید “کی برمی‌گردی؟ می‌گفتم ابد” اما او باور نمی‌کرد و حس مادرانه‌اش قبول نمی‌کرد که من تا ابد در زندان بمانم. ما هم امیدوار بودیم و می‌دانستیم که رژیم پایدار نیست اما فکر هم نمی‌کردیم که به این زودی آزاد شویم.

بازجوها می‌گفتند تا ۲۰سال دیگر هم هیچ غلطی نمی‌توانید کنید یعنی واقعا هم رژیم در سال ۵۵ و ۵۶ گروه‌های مبارز را به سختی سرکوب کرد و دیگر ظاهرا به نظر نمی‌آمد که حرکتی ایجاد شود و تحلیل‌هایی که داشتند این بود که دیگر هیچ اتفاقی نمی‌افتد اما حرکت مردم به رهبری امام خمینی(ره) تمام معادلات را بر هم زد؛ انقلاب ما خدایی بود و همه تصورات و تحلیل‌های رژیم غلط از آب درآمد و عنایت خاصی بود که خدا به این ملت داشت.

از فعالیت‌های سیاسی در قزوین بگویید.

گروه‌های مذهبی، دانشجویان و روحانیون و طلاب و بازاریان به صورت مخفی و در قالب جلسات قرآن فعالیت‌هایی داشتند و به ندرت اعلامیه‌هایی پخش می‌شد چون جو شدیدا خفقان بود و آدم‌ها از سایه خودشان هم می‌ترسدیدند و خانواده‌ها فکر می کردند که یکی از اعضای خانواده مخبر ساواک است و گزارش می‌دهد و مردم شدیدا احتیاط می‌کردند.

یکسری از دانشجویان در مسجد ستوده در خیابان نادری فعالیت داشتند و شهید چگینی، مرحوم خاکساران، احمد هاشمیان و محمد حاجح شفیعی‌ها از افراد فعال بودند و سخنران‌هایی همچون شهید مطهری، شهید باهنر و آیت الله هاشمی را به قزوین دعوت می‌کردند و تعدادی از روشنفکران هم شرکت می‌کردند.

آقای حجازی و آقای کافی را در مسجد النبی و مسجد آسیدعلی می‌آوردند و سخنرانی می‌کردند، در هیات‌های مذهبی از جمله دوطفلان مسلم(ع) در ظاهر مراسمات مذهبی برگزار می‌شد اما در پشت صحنه فعالیت‌های مخفیانه سیاسی داشتیم.

یکی از فعالیتهای گسترده ای که در شب عید غدیر سال ۱۳۵۰ انجام دادیم و بالای ۲۰۰ نفر از جوانان شهر را دعوت کردیم، اجرای نمایشنامه‌ای بود که خیلی مورد استقبال قرار گرفت و درونمایه سیاسی داشت و در جریان آن تعدادی از دوستانم توسط ساواک دستگیر شدند.

فعالیت های ورزشی به ویژه کوهنوردی داشتیم و با بچه‌هایی که فراری بودند در کوهنوردی‌ها ارتباط برقرار می‌کردیم و ناگفته نماند کوهنوردی هم یکی از ورزش‌هایی بود که ساواک حساسیت زیادی داشت چراکه بلااستثناء افرادی که وارد مبارزه می‌شدند کوهنوردی را در برنامه خود داشتند.

پس از آزادی فعالیت‌هایتان را چگونه ادامه دادید؟

بعد از اینکه از زندان آزاد شدم و در یکی دو تا راهپیمایی که شرکت کردم دیدم برخی پلاکارت‌ها و تبلیغات گویای فعالیت گروهک‌های منافق است از این رو به محضر آیت الله باریک بین رفتم و پیشنهاد دادم که می‌خواهم تبلیغات شهر را اداره کنم و مقداری پول در اختیار من گذاشتند و مقداری ماژیک و مقوا تهیه کردم و در یکی از راهپیمایی‌ها که در انتهای خیابان ولیعصر بود اعلام کردم که به تعدادی خطاط نیاز دارم.

سه خطاط آقای پیله چی، آقای قنبری و آقای مظفری را انتخاب کردیم و من اعلامیه‌های امام خمینی(ره) را از سال ۱۳۵۰ تهیه کردم و گزیده‌هایی را انتخاب می‌کردم و همراه با تاریخ اعلامیه در این مقواها با خط خوش می‌نوشتیم و جلد می‌کردیم و در راهپیمایی‌ها استفاده می‌کردیم به گونه‌ای که تا آخرین پیام اعلامیه امام خمینی(ره) را به‌روز داشتیم و راهپیمایی را در دست گرفته بودیم و شبانه روز فعالیت می‌کردیم.

از حال و هوای ۲۶دی ماه در قزوین برایمان بگویید.

در قزوین همه مردم پای کار بودند و در راهپیایی‌ها و سخنرانی‌ها شرکت می‌کردند و صمیمانه به همدیگر کمک می‌کردند؛ بعد از کشتار کودکان در واقعه ۷دی حکومت نظامی و همه جا تعطیل شد و به مسجدالنبی حمله کردند و فردای آن روز مغازه‌ها و ماشین‌ها را آتش زدند و شهر حالت جنگ زده پیدا کرده بود.

نانوایی‌ها تعطیل بود و از شهرهای دیگر نان می‌فرستادند و یک مکان را در خیابان سعدی در منزل آقای خاکساران را به انبار نان اختصاص دادیم و مردم دسته دسته می‌آمدند و نان پخش می‌کردیم.

وقتی شاه فرار کرد مردم نتیجه کار خود را دیده بودند و احساس می‌کردند که یک استبداد ۲۵۰۰ ساله را شکست دادند و بار سنگین دیکتاتوری را دیگر تحمل نمی‌کردند و شاد بودند و خوشحال بودند که خون شهدا به هدر نرفته است و اکنون انتظار ورود امام را می کشیدند.

بعد از عاشورای ۵۷ و آن حضور گسترده مردم در کل ایران برای همه مسلم شد که دیگر رژیم ماندنی نیست و با عزم مردم و رهبری امام خمینی (ره) و به لطف خداوند انقلاب پیروز شد.

در روز ۲۶دی ماه وقتی بیرون آمدم دیدم که مردم شادی می‌‎کنند و فهمیدم که شاه فرار کرده است و شور و شعف مردم در آن روز قابل توصیف نیست.

از ورود امام خمینی(ره) به ایران خاطراتی دارید؟

توسط یکی از دوستان به نام “شهید کچویی” تلفن زدند و گفتند که می‌خواهیم کمیته استقبال از امام را تشکیل دهیم و فرخوان دادند که به همراه تعدادی از دوستان به تهران برویم.

من و به همراه ۱۵ نفر از دوستان در ۶بهمن ماه عازم تهران شدیم و منتظر ورود امام بودیم که آن روز نیامدند و مردم با حالت عصبانی از بهشت زهرا برگشتند و هنگام عصر در مقابل دانشگاه درگیری ایجاد شد و تعدادی هم شهید شدند.

بار دوم در نهم بهمن ماه مجدد به تهران رفتیم و در میدان آزادی متوجه شدیم که امام امروز هم نمیایند که مردم یک راهپیمایی تشکیل دادند و پا می‌کوبیدند و هم صدا شعار می‌دادند “وای به حالت بختیار اگر اماممان نیاد” و واقعا احساس می‌شد که برج آزادی با صدای مردم به لرزه درمی‌آید.

بار سوم که دوازدهم بهمن ماه بود ما در بهشت زهرا مستقر بودیم و برای اولین بار امام را دیدیم و تا ۴ بعد از ظهر سخنرانی پرشکوه امام خمینی(ره) را شاهد بودیم و فردای آن روز هم امام در مدرسه علوی حضور داشتند و صبح‌ها آقایون و بعدازظهرها هم خانم‌ها برای دیدار امام حضور پیدا می‌کردند.

بعد از ۱۰ روز از تهران برگشتم و در قزوین مسجد شیخ الاسلام را به عنوان کمیته انقلاب انتخاب کرده بودند که من دیدم جای تبلیغات خالی است و یکی از حجره‌ها را به کمیته تبلیغات اختصاص دادیم و اولین اعلامیه‌ای هم که منتشر کردیم مربوط به دستگیری گروهبانی بود که در خیابان پادگان کودکان را در صف نفت زیر گرفته بود.

برای رفراندوم جمهوری اسلامی، قزوین یکی از شهرهایی بود که بیشترین تبلیغات را داشت چراکه تمام منطقه را تحت پوشش تبلیغات قرار دادیم تا اینکه جمهوری اسلامی به ثمر نشست.

من دوباره استخدام آموزش و پرورش شدم و در تابستان ۱۳۵۹ رئیس آموزش و پرورش منطقه الموت شدم و جالب است که اتاق ریاست من همان اتاقی بود که در سال ۵۴ توسط ساواک دستگیر شده بودم.

یکی از خاطرات به یادماندی از دوران انقلاب را برایمان تعریف کنید.

زندان قصر ۴حیاط داشت که مجموعا اندرزگاه شماره یک نامیده می‌شد و شامل ۸بندبود که از هم جدا می‌شد و این حیاط‌ها با درب با هم ارتباط داشتند که همیشه بسته بود.

سال ۵۴ که آزاد شدیم آن شب همه درب‌ها باز شد و اسامی آزادی‌ها را اعلام کردند و برنامه این بود که خانواده‌ها صبح برای استقبال مقابل زندان بیایند اما پلیس پیش دستی کرد و برای جلوگیری از تجمع، شبانه زندانی‌ها را آزاد کرد.

یک زندانی به نام صفرخان قهرمانی داشتیم که ۳۰سال در زندان بود و از قدیمی‌ترین زندانی‌ها و از عوامل جعفر پیشه وری و دموکرات‌های آذربایجان بود؛ صفرخان شخصیت مذهبی نداشت اما ضد دین و خدا هم نبود و یکی از عوام بود که در این سال‌ها حتی سواد را هم نتوانسته بود بیاموزد اما موضع ضد رژیم خود را همچنان حفظ کرده بود و با عزت و آزادگی حبس را گذرانده بود.

در زندان دو گروه کمونیستی و مذهبی بودیم که در شب آزادی کمونیست‌ها صفرخان را بر دوش گرفتند و در حیاط شعار می‌دادند “صفرخان، قهرمان”. وقتی این صحنه را دیدیم ما هم با خود گفتیم در مقابل آن‌ها باید کاری انجام دهیم برای همین با سه شماره فریاد زدیم “خمینی قهرمان خدانگهدارتان”.

شما فکر کنید زمانی که حتی به زبان آوردن نام “خمینی” عاقبت سخت و زندانی شدن در زندان‌های رژیم داشت اما حالا این شعار در دل مخوف‌ترین زندان رژیم طنین‌انداز شده بود.

منافقین وقتی این صحنه را دیدند با کمونیست‌ها هم صدا شدند و ما که تعدادمان کمتر بود صدایمان در آن جمعیت محو شد اما آرزو به دل نماندیم و شعار “درود بر خمینی (ره)” را در زندان فریاد زدیم و به زودی جشن پیروزی انقلاب اسلامی را با حضور بنیان‌گذار کبیر انقلاب جشن گرفتیم.

من هم آن شب بقچه زیر بغل و با دمپایی و ظاهری نامناسب به منزل خواهرم که در میدان آزادی بود رفتم؛ وقتی سوار تاکسی شدم دیگران از ظاهر من متوجه شدند که از زندان آزاد شده‌ام و یکی از مسافران گفت: می‌ددانید که چند نفر به خاطر شما کشته شدند تا آزاد شوید؟ و در آنجا بود که بار سنگینی را بر دوش خود احساس کردم و فهمیدم که آزادی ما به راحتی به دست نیامده و به قیمت خون بسیاری به ثمر نشسته است.

از شهید رجایی می‌پرسیدند که چه زمانی دوران سخت زندان و شکنجه را فراموش می‌کنی؟ می‌گفت: زمانی که برای مردم خدمت کنم…

انتهای پیام/ ۱۳۰۰

مطالب مرتبط

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار