شهید شالی در نوجوانی به بالاترین درجه درک از اسلام رسید/ تنها خواسته‌ ما از فرزندمان عاقبت بخیری است - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 180821
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۷ - ۸:۴۸
خانواده معلم سوادآموز شهید قزوینی در مصاحبه با شاخص:
شاخص : پدر شهید می‌گوید: وقتی به گلزار شهدا می‌روم اول به همه شهدا سلام می‌دهم و بعد به فرزند شهیدم می‌گویم؛ ببخشید که پدر پیرت دیر به دیدنت آمده و می‌گویم: پسرم برای من هم دعا کن که عاقبت بخیر شوم.

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر شاخص، همه ما اولین الفبای زندگی را که آموختیم به خاطر داریم و اولین آموزگاری که نوشتن و خواندن کلمات را صبورانه به ما آموخت را هیچگاه فراموش نمی‌کنیم.

زمانی بود که با سوادی یک کلمه آشنا برای همگان در کشور نبود بلکه یک ویژگی لوکس بود که تنها به اشخاص و طبقات خاص و اعیان جامعه اختصاص داشت و شاید بیشتر مردم عادی در عمر خود حتی رنگ قلم و دفتر را نمی‌دیدند و یا حتی نمی‌توانستند نام خود را بنویسند.

بسیاری از کودکان سرزمینمان در حسرت یادگیری خواندن و نوشتن عمر خود را سپری کردند و به پیری رسیدند بدون آنکه دنیای زیبای علم و دانش را تجربه کنند، دوره‌ای که دانستن و آگاهی برای مردم غدغن بود و تنها برای قشر خاصی مصادره شده بود و نشسن پشت نیمکت مدرسه فقط آرزو و رویایی بود که هیچگاه محقق نمی‌شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جمهوری اسلامی دریچه‌ای جدید در زمینه علم آموزی و سوادآموزی به روی مردم باز شد، به گونه‌ای که نه تنها کودکان بلکه بزرگسالانی هم که از درس بازمانده بودند به کلاس‌ درس راه یافتند و با تشکیل نهضت سوادآموزی درب مدارس به روی همه جامعه باز شد.

زمینه تحصیل برای زن و مرد، پیر و جوان و فقیر و غنی فراهم شد و همه در یک سطح برای علم آموزی قرار گرفتند؛ سازمان نهضت سوادآموزی در هفتم دی ماه سال ۱۳۵۸ با هدف با سواد کردن خیل عظیم بی‌سوادان کشور به دستور امام خمینی(ره) و به منظور آموزش خواندن و نوشتن به بزرگسالان و نیز کودکانی که به مدرسه دسترسی ندارند (مناطق محروم) تشکیل گردید.

بسیاری از معلمان سوادآموزی بدون هیچ چشمداشتی سوادآموزان را تحت آموزش قرار می‌دادند و حتی بسیاری از سوادآموزان با ادامه تحصیل به درجات بالای علمی دست یافتند.

به این بهانه در یک عصر زمستانی میهمان پدر و مادر شهیدی شدیم که فرزند دلبندشان با وجود اینکه خود دانش آموز بود اما برای بازماندگان از تحصیل و کسانی که اغلب مسن‌تر از او بودند معلمی و آن‌ها را با الفبای علم و آگاهی آشنا می‌کرد.

شهید داوود شالی تنها حدود۱۷ سال داشت اما می‌توان گفت در نوجوانی مرد شده بود؛ او در حالی که دانش‌آموز دوم متوسطه در رشته حسابداری بود از سوی بسیج در جبهه حضور یافت و سی و یکم فروردین ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر و پا، شهید شد و در زمره شهدای معلم سوادآموزی استان قزوین قرار گرفت و پیکر پاکش در گلزار شهدای قزوین به خاک سپرده شد.

شهید شالی از همه جهات فعالیتی چشمگیر داشت، او در رشته ورزشی وشو نیز فعالیت موفق و خوبی داشت.

شهید شالی به فعالیت در بسیج و سپاه بسیار علاقه مند بود و به همین دلیل برای حضور در جبهه اعلام آمادگی کرد و از سوی بسیج در جبهه حضور یافت.

به عضویت لشگر علی بن ابیطالب و لشگر ۲۷ همیشه پیروز محمد رسول الله (صل الله علیه و آله) در آمد.

آقا و خانم شالی با مهربانی ما را به خانه پرمهر و محبت خود می‌پذیرند تا دقایقی را در کنار این پدر و مادر نورانی بنشینیم و از خاطرات پسرشان بشنویم؛ پدر و مادر که دیگر پا به کهنسالی گذاشتند اسیر پا درد و سنگینی گوش شدند و زهرا خانم مادر شهید هر بار که ما سوالی می‌پرسیم با صدای بلند برای آقا حید پدر شهید تکرار می‌کند تا بشنود.

پدر شهید می‌گوید: داوود در هفتم اردیبهشت ۱۳۴۶ در تهران به دنیا آمد و تا سوم ابتدایی در تهران درس خواند و با توجه به مهاجرت ما به قزوین دوران کودکی و نوجوانی‌اش در این شهر شکل گرفت؛ داوود سومین فرزند و اولین پسرمان بود چون او دو خواهر بزرگتر از خودش و ۳ برادر کوچک‌تر داشت.

وی اضافه می‌کند: من در تهران کارمند بودم و بعد از مهاجرت به قزوین، برای کارم هر روز به تهران رفت و آمد می‌کردم؛ داوود سال دوم را در دبیرستان پاسداران و سال سوم هم در دبیرستان عظیمیان مشغول به تحصیل بود و درسش بسیار خوب بود به طوری که حدود سه ماه قبل از شهادتش در نهضت سوادآموزی، به آموزشیاری مشغول شد و حقوقی هم بابت این کار دریافت نمی‌کرد.

حاج حیدر می‌گوید: داوود این کار را فی سبیل الله انجام می‌داد؛ همان روزهای اول که برای آموزش به سوادآموزان می‌رفت به او گفتم پسرم مبادا برای دانش آموزانت صدایت را بلند کنی یا با آن‌ها بداخلاقی داشته باشی چراکه آن‌ها از تو بزرگتر هستند و احترامشان واجب است.

وی خاطرنشان می‌کند: هفت روز مانده بود ۱۷ سالش تمام شود که شهید شد؛ ما آن زمان در خیابان خیام و در نزدیکی مسجد مهدیه ساکن بودیم و داوود عضو بسیج بود و در مسجد فعالیت زیادی داشت.

پدر شهید با بیان اینکه داوود سه مرحله به جبهه اعزام شد، می‌گوید: داوود معلمی به نام آقای محتشم داشت که رزمنده بود و به شهادت رسید و ایشان یکی از الگوهای داوود بود.

حاج حیدر درباره چگونگی به جبهه رفتن فرزندش توضیح می‌دهد: یک شب دیدم داوود در خانه نشسته و با حسرت به تلویزیون و صحنه‌های جبهه و شهدا نگاه می‌کند به گونه‌ای که در حال خودش نبود، گفت “ما اینجا در خانه خود به راحتی نشسته‌ایم و برادارانمان در جبهه شهید می‌شوند و در خون خود می‌غلتند”

وی ادامه می‌دهد: یک روز آمد و گفت “من می‌خواهم به جبهه بروم” من گفتم: پسرم تو به سن تکلیف رسیده‌ای و خودت باید تصمیم بگیری، من در راه اسلام نمی توانم دخالتی داشته باشم و بلاخره او تصمیم گرفت و عازم جبهه شد.

مادر شهید می‌گوید: خبر شهادتش را اول به من دادند از بنیاد شهید آمدند درب منزل و خبر دادند که پسرم شهید شده است با شنیدین این خبر اصلا گریه نکردم اما زمانی که پیکرش را دیدیم نتوانستم جلو بغضم را بگیرم با دیدن جراحت‌هایش به گریه افتادم.

وی می‌افزاید: روز تشییع پسرم باران شدیدی می‌بارید چون فصل بهار بود؛  من هیچ مخالفتی با رفتنش نکردم و گفتم هر طور که خودت تصمیم می‌گیری و همیشه به من سفارش می‌کرد که “مادر من رفتم گریه نکن”

پدر شهید می‌گوید: روزی که خبر شهادت داوود را آورده بودند من در تهران در محل کارم بودم، حدود ساعت یک ظهر بود که گفتند کسی آمده و با من کار دارد و وقتی به مقابل درب آمدم دیدم همسرم به همراه یکی از خواهرهایش است.

وی اضافه می‌کند: تعجب کردم و از حاج خانم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: داوود بیمارستان است، با خودم گفتم شاید تیر خورده است اما متوجه شدم که دروغ می‌گوید و از او خواستم که واقعیت را به من بگوید که دیگر از گریه‌هایش همه چیز را فهمیدم.

حاج حیدر می‌گوید: تا کنون حتی یک ذره هم ناراحت نشدم که فرزندم شهید شد چون در راه خدا بود؛ بسیاری از فامیل می‌گفتند که چرا گذاشتم داوود به جبهه برود و شهید شود اما او راه حق  و راه خدا را انتخاب کرده بود.

پدر و مادر شهید از اخلاق نیک و ساده زیستی فرزندشان می‌گویند و تاکید می‌کنند که هیچ وقت به آن‌ها بی احترامی نکرده است.

مادر شهید می‌گوید: هیچ وقت در خانه به من دستور نمی‌داد و همه کارهایش را خودش انجام می‌داد و از بیرون که می‌آمد بدون اینکه به من بگوید غذایش را گرم می‌کرد و یک بار نشد که از چیزی ایراد بگیرد.

زهرا خانم اضافه می‌کند: پسرم با همان لباس‌های بسیج می‌آمد و می‌رفت و آخرین بار هم با همان لباس‌ها به جبهه رفت و شهید شد؛ همیشه به خواهر و برادرهایش توصیه می کرد که در راه خدا قدم بردارید و با یکدیگر مهربان باشید و به پدر و مادر محبت کنید.

مادر شهید از خوابی که از پسرشهیدش دیده است می‌گوید: دیدم آمده و نماز می‌خواند و گفت: “مادر خوشحال باش” که یکدفعه دیدم نیست؛ همیشه با او صحبت می‌کنم و درد و دل می‌کنم.

وی به لبخندهای همیشگی و خوش اخلاقی پسرش اشاره می‌کند و می‌افزاید: در قرآن خوانی جایزه می‌گرفت و یک بار که به او پتو جایزه داده بودند گفتم پسرم این را برای خودت نگه میدارم که خندید و گفت” نه مادر این را برای شما گرفتم”

پدر شهید می‌گوید: وقتی به گلزار شهدا می‌روم اول به همه شهدا سلام می‌دهم و بعد به فرزند شهیدم می‌گویم؛ ببخشید که پدر پیرت دیر به دیدنت آمده و می‌گویم: پسرم برای من هم دعا کن که عاقبت بخیر شوم.

پدر و مادر شهید از خاطره اولین اعزام شهید شالی به جبهه می‌گویند: برای اولین بار که اعزام داشت از ذوق اصلا ما یادش نبودیم و فقط زمان حرکت اتوبوس برایمان دست تکان داد و خداحافظی کرد؛ همیشه خندان و خوش اخلاق بود با موتور میامد و می‌رفت.

پدر شهید می‌گوید: مهمترین خاطره‌ای که از داوود دارم عشق عجیب او به جبهه و اسلام است؛ جسم او در این شهر حرکت می‌کرد اما روحش اینجا نبود.

وی یادآور می‌شود: در وصیتنامه‌اش نوشته بود “من ۱۵ روز نماز و روزه قضا دارم، برایم به جا بیاورید” که خوشبختانه توانستم این دین را ادا کنم؛ هیچ وقت نماز و قرآن خواندنش را ترک نمی‌کرد.

حاج حیدر می‌گوید: دوستان داوود درمورد نحوه شهادتش می‌گویند “در جزیره مجنون ما در سنگری زیرزمینی بودیم و داوود برای اینکه رزمنده‌ای که در بالادست درحال نگهبانی بود استراحت کند رفت و جایش را با او عوض کرد، چند دقیقه بعد صدای تیراندازی شنیدیم و بیرون آمدیم و دیدیم که داوود از قسمت سر و پا ترکش خورده است”

پدر شهید ادامه می‌دهد: وقتی داوو را در حالی که یک پایش قطع شده با لنج به سمت جزیره منتقل می‌کردند بر اثر جراحات زیاد شهید می‌شود.

انتهای پیام/ ۱۳۰۰

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار