Iranjb.ir

چرا چادر سر می‌کنی؟/ من کارمندی می‌خواهم که به‌راحتی دروغ بگوید - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 58558
تاریخ انتشار: ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ - ۴:۰۴
شرط پذیرش کارمند از زبان یک مدیر
شاخص : شاید تا به حال ماجراهای زیادی از نحوه گزینش‌ در شرکت‌ها شنیده باشید؛ اما این داستان تجربه شخصی بوده و هیچ اغراقی در آن بکار نرفته است. داستان مراحل گزینش برای کار در قسمت اداری یکی از شرکت‌های استان قزوین.
mosahebeh-500x500

به گزارش خبرنگار اجتماعی شاخص، وقتی از راهروی باریکی برای رسیدن به اتاق مدیریت شرکت رد می‌شدم؛ صدای دوپس، دوپس باشگاه بدنسازی در گوشم می‌پیچید. داخل آسانسور شدم و بالا رفتم.

– سلام برای گزینش اولیه برای کار در شرکت خدمت رسیدم.

– منتظر باشید!!!

شرکت آرام و بی صدایی بود. گوشی را از جیب درآورده و شروع به حل جدول کردم؛ مدتی گذشت و من به اتاق مدیر احضار شدم.

پرسش و پاسخ شروع شد. از سوالات جا خوردم. نمی‌دانم نکیر بود یا منکر. هدفت در زندگی چیست؟! نقاط قوت و ضعف خود را شرح دهید؟ از کودکی تاکنون را تعریف کنید؟ شغل پدرتان چیست؟ چرا کار اداری را انتخاب کردید؟ و خیلی سوالات دیگر.

مصاحبه کننده به هیچ وجه اجازه فرار از هیچ سوالی را نمی‌داد. با صداقت جواب می‌دادم اما حال عجیبی داشتم. استرسی تجربه نشده! عرق سرد بر پیشانی‌ام نشسته بود.

احساس ضعف می‌کردم ولی تمام سعی‌ام را گذاشتم تا از این ضعف چیزی در چهره‌ام نمایان نشود. گفتگوی دوجانبه ما با خنم مصاحبه‌کننده بیشتر از نیم ساعت طول کشید.

وی چهره‌ای به‌شدت جدی داشت. خانم منشی وارد شد و پس از معذرت‌خواهی به خاطر تاخیر،  برگه‌هایی را تحویل مسئول گزینش داد. خانم منکر رو به من کرد و گفت این‌ها سوالات هوش است بپرسم یا می‌نویسی؟ با توجه به نوع سوال پرسیدن خانم منکر سریع گفتم می‌نویسم.

– ظرف ۱۰ دقیقه باید جواب بدهی.

جالب این‌که سوالات هوش برایم آسان‌تر از سوالات خودشناسی و جهان شناسی بود. با خوشحالی پاسخ می‌دادم اما هر لحظه دلم می‌خواست کارم در آن اتاق تمام شود و زودتر بیرون بروم.

برگه دیگری آوردند که مربوط به سوالات هوش بینایی بود و باید چیزی را در تصاویر پیدا می‌کردم. هر تصویر ۱۵ ثانیه زمان داشت.

اولش هول شده بودم ولی با این وجود عزمم را جزم کرده و بیشتر آن‌ها را در ۵ ثانیه اول دیدم.

 از طرفی یاد فیلم‌های طنز افتاده بودم و خنده‌ام می‌گرفت و از سمتی جرئت لبخند زدن نداشتم.

 کارم در آن اتاق قبل از اینکه کمی بیشتر از توانمندی‌هایم پرسیده شود تمام شد! ناامید خارج شدم.

 راستش گریه‌ام گرفته بود. راهی خانه شدم. وقتی اهل خانه از نتیجه گزینش پرسیدند بی‌دلیل اشکم جاری شد.

 آن‌ها فکر می‌کردند دوست ندارم کار کنم. کسی حال آن لحظه مرا درک نمی‌کرد. صبح بعد از تعطیلات گوشی‌ام زنگ خورد. ناباورانه به گوشی نگاه می‌کردم…. بله! شماره شرکت بود.

– سلام، ساعت ۴ برای مصاحبه با مدیر تشریف بیاورید.

با اینکه دیگر دلم نمی‌خواست آن محیط را حتی برای یک‌بارببینم اما به خودم گفتم حتما پستش آن‌قدر مهم است که چنین گزینشی دارد. راه افتادم. ۲ نفر قبل از من آن‌جا حاضر بودند. منشی پرسید: نوبت شماست؟

– جواب دادم: خیر، این آقا قبل از من حضور داشتند.

آن مرد با نگاهی پر از استرس به‌من خیره شد و گفت:

– خانم من هیچ عجله‌ای برای مصاحبه ندارم، می‌توانید قبل از من برای داخل اتاق بروید. کنجکاو شدم. پرسیدم:

– قبلا در این شرکت مصاحبه‌ای داشتید؟

– از مصاحبه قبلی هنوز بدنم سِر بود. همه سوالاتشان فلسفی بود، من آمدم کار کنم تا با پولش بتوانم امرار معاش کنم، همین!

در این لحظه خوشحال شدم که این حس برای فرد دیگری هم ایجاد شده و اشک من به‌خاطر تنبلی نبوده است.

نوبت به من رسید. در زدم و وارد شدم. این‌بار با اعتماد به نفس. سر مدیر پایین بود و بی‌توجه به حضور من با گوشی‌اش کار می‌کرد. چند لحظه بعد سوالات مدیر شروع شد.

– چرا چادرسر می‌کنی؟

– چون حجاب اکمله

– حجاب چی؟؟؟؟!

– اکمل؛کامل‌تر

-آهان! پس عربی زیاد کار می‌کنی!

احساس کردم نسبت به‌من موضع گرفته و با حس معنی‌داری حرف می‌زند اما به این حس توجهی نکردم و سعی کردم رفتار درستی داشته باشم.

– از این چادری الکی‌ها هستی یا آن‌ها که خبر می‌آورند و می‌برند؟

نمی‌دانستم کدام را باید انتخاب کنم هر دو گزینه ناجوانمردانه بود. ادامه داد:

– باطنت هم مثل ظاهرت است؟

– سعی می‌کنم باطن و ظاهرم را هم‌سو باشند.

– اگر بخواهم چادرت را در محل کار دربیاوری و لباس فرم بپوشی این‌کار را می‌کنی؟

– با قاطعیت جواب دادم لباس فرم را از زیر چادر می‌پوشم. اشکالی که ندارد؟

سیاهی چشمانش گردشی در سفیدی کرد و گفت:

– خنگ که نیستی؟

– نه!

– من کارمند خنگ نمی‌خواهم. باهوش هستی؟

– بله

– اگر رئیست بی‌دلیل سرت فریاد بزند چه می‌کنی؟

– گریه

-همین؟

– بله

– چقدر اهل عذاب وجدان هستی؟

– زیاد

– اگر شخصی با شما تماس گرفته و با من کار داشته باشد و من! به شما بگویم که بگو نیست چه می‌کنی؟ آیا پس از دروغت عذاب وجدان می‌گیری؟

– بهتر نیست بگویم در حال حاضر شرایط صحبت را ندارند؟

– نه! فقط همین‎‌که من گفتم. آخوندا چیزی به اسم دروغ مصلحتی دارند درسته؟

جواب دادم دروغ مصلحتی شرایطی دارد. سکوت کوتاهی کرد و گفت بگذار راحت بگویم من کارمندی می‌خواهم که به‌راحتی دروغ بگوید! این‌کار را می‌کنی؟

 دچار تردید شده بودم. دلم نمی‌خواست این‌کار را از دست بدهم. درگیری با شیطان شروع شد. مگر قبلا از این دروغ‌ها نگفته‌ای؟!

 از طرفی دلم نمی‌خواست اشتباهاتم را تکرار کنم. درستش را می‌دانستم ولی تردید داشتم.

بعد از کمی تعلل گفتم: نه! و مدیر دستش را به نشانه بفرمایید تکان داد…اما این‌بار من با رضایت خارج شدم. رضایتی که تا به‌حال حسش نکرده بودم؛ بعد از گفتن نه حتی یک لحظه هم پشیمان نشدم و خوشحالم، خوشحالی‌ای وصف ناشدنی. درست است ‌کارمند آن شرکت نشدم اما انسانیتم را نفروختم.

انتهای پیام/۶۰۰/ی۲/م

مطالب مرتبط

2 پاسخ به “چرا چادر سر می‌کنی؟/ من کارمندی می‌خواهم که به‌راحتی دروغ بگوید”

  1. ... می‌گه:

    مدتی است که خواننده خبرهای شما وشاخص نیوز شما هستم
    اصلا خود چادر…وجودش.. آروم میکنه…
    آرامشی است که فرد محجبه بهش دست پیدا می کنه..
    بین الحرمین پر از عطر گل یاس است! بین الحرمین ضریح عباس است. چه قدر عطر یاس چادرم را دوست دارم!

پاسخ دهید

آخرین اخبار