نامه یک بازیگر به روحانی+عکس - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 89592
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۴ - ۱۱:۱۲
شاخص : می‌گفت کسی به فکر باشو نیست و “فکر”باشو کجا بود؟…باشو عاشق شده بود و پول نداشت. هی می گفت چرا پدر شهیدش او را همان سال‌های دور نفروخت که حالا عدنان به خیال خودش یک پای ثابت تئاتر سوئد باشد.

شاخص نیوز به نقل از کافه سینما، کامران نجف زاده خبرنگار تلویزیون، نامه‌ای از عدنان عفراویان بازیگر نقش “باشو” در فیلم “باشو غریبه کوچک”، را در اینستاگرامش منتشر کرد و نوشت:

باشو زنگ زد گفت این نامه را به رییس جمهور برسانم.آدم گاهی رویش نمی شود بگوید پدر آمرزیده!من از گرفتن یک بربری تازه هم خیلی وقت ها عاجزم. گفتم متن نامه‌اش را بگذارم اینستا.این صفحه نیم وجبی من مشتری های خاصی دارد که دیده ام گره از کار خلق می گشایند.

رفاقت من با باشو سالها پیش شروع شد.وقتی برای ساختن مستندی به خانه اش رفتم.باشو داشت سی دی‌های باشو را یکی هزار تومان می‌فروخت. برای رسیدن به باشو از “لشگرآباد” اهواز گذشتیم تا به عدنان رسیدیم.

عدنان شاکی بود.

می‌گفت کارگردان‌ها به فکر خودشان هستند. خبرنگارها به فکر خودشان هستند. عکاس‌ها به فکر خودشان هستند. فلافل فروش‌ها به فکر خودشان هستند. به فکر اینکه ادویه‌شان را مشتری بپسندد و بخرد و پولش را بدهد و برود.

نامه بازیگر

می‌گفت کسی به فکر باشو نیست و “فکر”باشو کجا بود؟…باشو عاشق شده بود و پول نداشت.
هی می گفت چرا پدر شهیدش او را همان سال‌های دور نفروخت که حالا عدنان به خیال خودش یک پای ثابت تئاتر سوئد باشد.

باشو با باورهایش زندگی می‌کرد. رک و راست گفت مصاحبه نمی‌کنم و ما که این همه راه کوبیده بودیم… تمام تاکتیک‌ها و تکنیک‌های نوشته و نانوشته‌مان را بکار انداختیم. پنج دقیقه حرف زد. با ساعت موبایلش وقت گرفت. گفت بیشتر نمی‌توانم. قاطی می‌کنم. قاطی کرد. یک جایی گفت: “شماها همه‌تان پدرسوخته‌اید”.

ساده بود. صادق بود. خالص بود… روزی دو بار کلافه می‌شد. کوفته می‌شد. ول ‌ی کرد این دکه سیگار لعنتی را که سد معبر بود و تا حالا n بار پله‌های اجرائیات را برای آزاد کردنش بالا پایین رفته بود. می‌آمد ولو می‌شد در اتاق سه در چهار اجاره‌ای که یک گوشه‌اش کولرگازی بود. یک گوشه‌اش سیگارهای خارجی، یک گوشه‌اش هم دو تا بالش.

باشو “تنها” بود. هنوز نایی را دوست داشت. لم می‌داد به بالش و cd باشو را برای بار n+1 ام می‌دید و هی چای می‌ریخت و هی چشم‌هایش را نگاه کردم… دیدم همان باشوی کوچک بود. عدنان بزرگ شده بود و زن گرفته بود و نامه به رییس جمهور می نوشت اما چشم هایش تقریبا همان جوری، همان شکلی مانده بود…،چشم هایش

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار