پسرم محل شهادتش را در خواب به من نشان داد/ چراغ راه شهدا هرگز خاموش نمی‌شود - پایگاه خبری شاخص
کد خبر: 181425
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۳۹۷ - ۸:۵۳
مادر شهید مفقودالاثر در گفت‌وگو با شاخص؛
شاخص : مادر شهید عبداللهی گفت: وقتی به تشییع شهید گمنامی می‌روم او هم مانند فرزند من است که بی نام ونشان باز گشته و همین دلم را تسکین می‌دهد.

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت شاخص، ایثار و فداکاری کلمه حقیری است که در برابر گذشت مادران شهدا می‌توان به کار برد؛ وقتی با مادر یک شهید هم کلام می‌شوی، تازه می‌فهمی از دامان چنین مادرانی است که این چنین غیور مردانی تربیت شده‌اند و بــه معراج رسیده‌اند.

همانا قلم عاجز از نوشتن فداکاری‌ها و ایثار این مادران است؛ شاید هیچ واژه‌ای نتواند آن طور که شایسته است مقام مادران شهدا را به تحریر درآورد.

خانم معصومه افشاری مادر شهید احمد عبداللهی از شهدای قزوینی است، مادری فداکار کــه پس از سا‌ل‌ها انتظار نه تنها ناامیدی در او اثر ندارد بلکه با صبر و بردباری همچنان در انتظار بازگشت پیکر فرزندش است.

در عصرگاه زمستانی به منزل شهید عبداللهی رفتیم تا دقایقی میهمان مادر این شهد بزگوار باشیم؛ با راهنمایی پدر شهید وارد منزل شدیم و دورهمی کوتاه ما در طبقه زیرین خانه که به یک حسینیه کوچک تبدیل شده بود، برگزار شد.

عکس‌های شهید عبداللهی زینت بخش دیوارهای حسینیه شده بودند و به هر طرف که چشم می‌چرخاندی احمد را در حالات مختلف کودکی تا نوجوانی و در جبهه‌های جنگ نظاره می‌کردی؛ گلدان‌های حسن یوسف که پشت پنجره ردیف شده بودند خبر از انتظاری طولانی و شیرین برای یک عزیز می‌دادند.

قدم در حسینیه که گذاشتیم حس آرامش عجیبی در تک تک سلول‌هایمان رسوخ کرد به گونه‌ای که سرمای زمستان جای خود را به حرارتی وصف ناشدنی داد، مادر شهید عبداللهی همان طور که از میهمانانش استقبال می‌کرد، گفت: هر ماه یک بار روضه داریم و در مراسمات و مناسبات مختلف محفل برپا است، وقتی به حسینیه می‌آیم حس می‌کنم پسرم اینجاست.

سینی چای را روی میز گذاشت و با محبت و حوصله فراوان پاسخگوی آنچه که ما را به آنجا کشانده بود، شد.

وی اظهار کرد: فرزندم را با رضایت خودم و عشق به اهل بیت(ع) راهی جبهه حق کردم؛ احمد از ابتدا هم با فعالیت در سنگر مسجد به شهادت می‌اندیشید و سرانجام آنگونه شد که آرزویش را داشت.

این مادر شهید ادامه داد: حجب و حیا و غیرت ویژگی‌هایی بود که از همان دوران کودکی با احمد عجین شده بود و بسیار خوش اخلاق، مهربان و باگذشت بود و همیشه صله رحم را به جا می‌آورد و به امام خمینی (ره) علاقه زیادی داشت.

وی خاطرنشان کرد: احمد ۱۲ ساله بود که انقلاب شد و با تشکیل نهاد بسیج به عضویت بسیج محله درآمد و در ۱۳سالگی بعد از گذراندن دوره‌های آموزشی، برای اولین بار به جبهه رفت.

مادر شهید ادامه داد: بار دوم به همراه پدرش که به عنوان خیاط در جبهه فعالیت می‌کرد، عازم شد.

افشاری افزود: آن زمان شرایط طوری بود که هیچ کس از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد، شرایط سختی بود و مردم چیز زیادی در منزل نداشتند اما همان را برای کمک به رزمنده‌ها و بیمارستان‌ها می‌فرستادند.

این مادر شهید ابراز کرد: همه رزمنده‌ها خالصانه در جبهه‌ها شرکت می‌کردند و جوانان و نوجوانان ترجیح می‌دادند به جای درس خواندن به جنگ و دفاع از کشور بروند که احمد هم این راه را برگزید.

وی بیان کرد: پسرم علاقه زیادی برای جبهه رفتن داشت تا جایی که پدرش می‌گفت پسرم شما شرکت نکن چون من به عنوان خیاط آنجا خدمت می‌کنم اما احمد قبول نمی کرد و می گفت من هم دوست دارم وظیفه‌ام را در قبال ناموس و کشورم انجام دهم.

مادر شهید عبداللهی یادآور شد: آن زمان پایگاه بسیج در چهارراه بازار بود؛ باتوجه به سن کم رزمنده‌ها رضایت پدر و مادر برای اعزام به جبهه الزامی بود که یک روز احمد به من گفت “مادر شما بیا و فرم رضایت نامه را امضاء کن تا من بتوانم اعزام شوم”

وی ادامه داد: به خاطر دارم که فرمانده‌ بسیج از اعزام احمد ممانعت می‌کرد و می‌گفت؛ فعلا نیرو داریم اما احمد قبول نکرد.

افشاری ادامه داد: آن زمان در شهرها امنیت نبود و بسیجی‌ها برای آسایش مردم در پشت بام مساجد و بیمارستان‌ها نگهبانی می‌دادند؛ فرمانده می‌گفت”پسرم ما به شما در خود شهر احتیاج داریم، شما همین جا بمان و فعالیت کن” اما احمد می‌گفت “من باید بروم” برای رفتن آرام و قرار نداشت به طوری که همانجا نتوانست بغضش را نگهدارد و به گریه افتاد.

وی افزود: زمانی که بی‌تابی‌ پسرم را دیدم گفتم اعزامش کنید چون احمد در خانه هم آرام و قرار ندارد که در نهایت فرمانده به احمد گفت “حلالت باشد شیری که خوردی برو و برای اعزام آماده باش”

این مادر شهید ابراز کرد: تمام جوانان آن زمان از دل و جان امام(ره) را دوست داشتند و هرچه امام راحل سفارش می‌کردند انجام می‌دادند؛ احمد برای سومین بار هم تحت فرمان “لبیک یا امام” به جبهه اعزام شد.

مادر شهید عبداللهی ابراز کرد: احمد آخرین بار در عملیات خیبر در جزیره مجنون شرکت کرد که به شهادت رسید و شهید علوی، شهید خلیلی، شهید میرسجادی‌ها، شهید الهیاری از همرزمان پسرم بودند که در این عملیات به شهادت رسیدند.

افشاری افزود: پسر خواهرم نیز آن زمان در جبهه فعالیت داشت که تعریف می کرد؛ شب حمله زیارت عاشورا خواندیم و سه گردان بودیم که قرار بود اولین گردان اعزام شود و دو گردان دیگر هم به نوبت اعزام شوند که همین موضوع احمد را نگران کرده بود تا جایی که دیدم گریه می‌کند، پرسیدم چرا گریه می‌کنی؟ گفت “می‌ترسم نوبت به ما نرسد”.

این مادر شهید ابراز کرد: خواهر زاده‌ام می‌گفت؛ وقتی بی تابی احمد را دیدم او را به همراه خود نزد فرمانده بردم و گفتم من و احمد پسرخاله هستیم، اجازه دهید همراه من بیاید که بالاخره توانستم احمد را همراه خود با اولین گردان ببرم.

وی خاطرنشان کرد: احمد و چند نفر از دوستنانش در سنگر با هم وصیت نامه نوشته و قرار گذاشته بودند که هرکس زنده ماند خبر شهادت دیگران را به خانواده‌هایشان بدهد.

مادر شهید عبداللهی یادآور شد: بعد از شهادت احمد در حالی که ما چند روزی بود با خبر بودیم، یکی از همرزمانش به گونه‌ای که رنگ به رخسار نداشت جلوی درب منزل آمد تا خبر شهادت او را بدهد که همسرم گفت پسرم بیا داخل ما مطلع هستیم که احمد شهید شده است.

افشاری افزود: همرزم احمد نحوه شهادت او را اینگونه تعریف کرد؛ “احمد جوان زرنگی بود و با ۲۱ عراقی تن به تن مبارزه کرده بود که تیر به سرش اصابت می‌کند، زمانی که به سنگر برگشت دیدیم پیشانی‌اش خون آلود است و گفت “سرم را پانسمان کنید دوباره می‌خواهم برگردم”؛ ما اصرار کردیم که بماند اما قبول نکرد و سرش را پانسمان کردیم و دوباره به میدان جنگ رفت  که بر اثر انفجار به شهادت رسید و همه چیز در هاله‌ای از دود محود شد.

این مادر شهید ابراز کرد: خواهرزاده‌ام تعریف می‌کرد که ما بعد از آرام شدن جو تا نزدیکی محل شهادت احمد رفتیم اما نتوانستیم پیکرها را با خود بیاوریم چون منطقه تحت محاصره دشمن قرار داشت.

وی تشریح کرد: بعد از بازگشت اسرا، ما برای دیدار با آن‌ها به منزلشان رفتیم و تعریف می‌کردند که عراقی‌ها گور دست جمعی کنده بودند و تمام شهدا را یکجا دفن می‌کنند و اسرا را با خود می‌برند.

افشاری افزود: احمد و همرزمانش آخرین بار ۱۰ روز برای مرخصی آمده بودند اما وقتی خبر عملیات را شنیدند ۲۳ بهمن ماه سال ۶۲ اعزام شدند؛ در آخرین اعزامش اجازه نداد تا من همراهیش کنم و پدرش تنها به بدرقه‌اش رفت.

مادر شهید عبداللهی اظهار کرد: عملیات خیبر سوم اسفند اتفاق افتاد و چون منطقه تحت تصرف دشمن بود پانزده اسفند ماه رزمنده‌ها بازگشتند؛ زمانی که پسر خواهرم از جبهه بازگشت هرچه اصرار کردیم که آیا احمد را دیدی یا نه؟ فقط می‌گفت “رفتنش را دیدم اما بازگشتش را نه”.

افشاری بیان کرد: در زمان شهادت احمد، من در روزهای آخر بارداری بودم و به خاطر ملاحظه حالم خبر شهادت او را به من نداده بودند که۹روز بعد از زایمان من را مطلع کردند و مراسم برگزار شد.

وی خاطرنشان کرد: احمد خیلی دوست داشت که خواهر داشته باشد، نه روز بود که دخترم متولد شده بود که زنگ در به صدا درآمد و پسر کوچکم به جلوی درب رفت اما زمانی که برگشت دیدم حالش دگرگون شده است.

مادر شهید عبداللهی ادامه داد: هر چه سوال کردم از جواب دادن خودداری کرد تا اینکه گفتم “چه شده احمد شهید شده؟” گفت “نه مادر از بنیاد شهید آمده بودند و گفتند به پدر بگویم به آنجا برود” و این در حالی بود که همسرم زودتر از همه با خبر شده بود و ما مطلع نبودیم.

این مادر شهید ابراز کرد: با وجود اینکه پسرم از من پنهان کرد اما به دلم افتاده بود که احمد شهید شده است؛ زمانی که همسرم به منزل برگشت گفتم “از رادیو شنیدم چند نفر شهید شدند؟” همسرم گفت “این راه شهادت، اسارت و مجروحیت دارد هرکسی این راه را انتخاب کند باید کامل آن را بپذیرد” و بعد گفتیم که احمد زخمی شده و باید به بنیاد شهید بروی.

افشاری بیان کرد: زمانی که همسرم رفت یکی از سپاهیان به درب ما مراجعه کرد و عکس احمد را خواست آنجا کامل متوجه شدم که احمد شهید شده است اما اطلاع نداشتم که پیکرش بازنگشته است.

وی ادامه داد: در مراسم تدفین هرچه خواستم که جلو بروم و صورت پسرم را ببینم اجازه نمی‌دادند، آنجا بود که متوجه شدم پسرم پیکر ندارد.

 

مادر شهید عبداللهی خاطر نشان کرد: شب بعد از تدفین با خدا عهد کردم که دو رکعت نماز حاجت می‌خوانم تا فرزندم به خوابم بیاید و محل شهادتش را اطلاع دهد؛ همان شب خواب دیدم که به جزیره مجنون رفتم و بعد از ورود به منطقه عکس احمد را نصب کرده بودند و نوشته بودند “شهید احمد عبداللهی” بعد جلوتر که رفتم احمد را دیدم و گفتم “پسرم اینجا تنهایی؟” گفت “نه مادر من تنها نیستم” و دقیقا من را به محل شهادتش برد و بعد از گذشت از یک رودخانه به یک خشکی رسیدیم و گفت “مادر جان این خاک متبرک است نگران من نباش”.

افشاری ادامه داد: چند سال پیش که از طرف راهیان نور به جزیره مجنون رفتیم متوجه شدم تمام خوابم عین واقعیت بود؛ شب عملیات هم خوابی دیدم که وقتی تعبیرش را سوال کردم به شهادت پسرم مرتبط بود چون دقیقا این جمله در خواب به مادرم گفتم “مادر احمد شهید شده است”.

این مادر شهید ابراز کرد: احمد پسر خیلی مهربانی بود و با سن کم سعی می‌کرد دل همه اقوام را به دست آورد به پدربزرگ و مادربزرگش بسیار علاقه داشت و همیشه در کارها به آن‌ها کمک می‌کرد؛ اهل محل از او رضایت داشتند چون به آن‌ها کمک می‌کرد الان نیز همسایه ها می گویند ما منتظریم که پیکر احمد پیدا شود.

وی ادامه داد: احمد در کارهای خانه بسیار به من کمک می‌کرد و به برادرانش بسیار علاقه داشت، الان هم گاهی احمدم به خوابم می‌آید و فکر می‌کنم زنده است و از او سوال می‌کنم “پسرم برنمی‌گردی؟ می‌گوید “نه مادران من باید بروم”.

وی اظهار کرد: ما هنوز منتظریم که پیکر فرزندم بازگردد به همین خاطر همیشه قبل از مسافرت به اقوام اطلاع می‌دهم که اگر خبری شد به ما اطلاع دهید.

این مادر شهید در حالی که بغضش را فرو می‌خورد، گفت: همیشه اخبار گوش می‌کنیم که اگر شهید بیاورند شاید احمد ماهم جزو آن‌ها باشد.

وی در حالی که نگاهش را روی عکس‌های پسرش دوخته بود، گفت: از زمانی که این حسینیه را درست کردم خیلی خوشحالم و هر روز که به این اینجا می‌آیم احساس می کنم فرزندم کنارم است و با او خلوت می‌کنم و به او می گویم که شفاعتم کند.

افشاری با اشاره به اینکه ما از روز اول خودمان همراه فرزندانمان بودیم و این راه را پذیرفته بودیم، تصریح کرد: اگر خدایی ناکرده روزی جنگی رخ دهد رضایت می‌دهم که فرزندان دیگرم هم برای دفاع از کشورشان بروند.

این مادر شهید در حالی که اشک‌هایش را پنهان می‌کرد، گفت: هروقت خبر از تشیع شهید گمنامی را می‌آورند دلم آشوب است، وقتی به تشییع شهید گمنامی می‌روم او هم مانند فرزند من است که بی نام ونشان باز گشته و همین دلم را تسکین می‌دهد.

وی توضیح داد: من و همسرم همواره در منزل سعی می‌کردیم نماز اول وقت و روزه را به جا آوریم و همین موجب شده بود که تک تک فرزندانم از کودکی به نماز و روزه پایبند بودند؛ پدربزرگشان نیز انسان بسیار مقید و با ایمانی بود و فرزندانم از ما الگو می‌گرفتند.

افشاری بیان کرد: از جوانان انتظار داریم که پیرو راه شهدا باشند تا بتوانند در این جامعه خودشان را حفظ کنند و با خواندن زندگی نامه شهدا کارهایی که در دین به آن‌ها سفارش شده را انجام دهند.

وی در پایان گفت: از فرزند شهیدم می‌خواهم که برای فرج امام زمان (عج) دعا کند؛ احمد در وصیتنامه‌اش بر پیروی از ولایت فقیه تاکید کرده است و خواسته تا از مظلومین و مستضعفان دفاع کنیم که امیدوارم همه ما بتوانیم به وصیت‌ شهدا عمل کنیم.

انتهای پیام/۱۰۰۳

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار